
به نام نامی جان / به نام دل / به نام هر آنچه خدایم آفرید
سلام
روزهاست می گذریم از کنار هم / روزهایی وجود داشت که بی وجود هم ؛ به یاد هم روزگار می گذرانیم / ساعت هاست دیگر حتا به یاد هم نیستیم / در ثانیه های بی عاطفه گی این روزگار غرق شده ایم ، در هجوم بی امان واژه های شک شکست خورده ایم و تسلیم روزهای بی تفاوتی گشته ایم .
من این روزها درگیر خاطره بازی بزرگی شده ام / هر روز صبح در مسیر تندباد گونه ی خاطرات دیروزها ، بایستی قدم بگذارم و بگذرم تا به امروزم برسم . کوچه ای که به 4راه هر سو باد می رسد و سمت و سویی که یادگار نخستین نگاه ست و ...... /


خاطرات من ، جزئي از من است . جزئي از نهان گاه ابدي من . شکل دهنده ي آنچه امروز من نام دارد . / من آدم خاطره بازي هستم .
عادت کرده ام . به آنچه تاکنون رفتار کرده ام ، من به آنچه تا امروز مشي و مرام زنده گي ام بوده ، به تنهايي عادت کرده ام .
اهل گشت و گذار هستم . در اين شهر سيماني به دنبال کنج دنجي مي گردم گه گداري . طعم تلخ قهوه را با آب رقيق مي کنم . تکه ي کاغذ را با بارش واژه سياه مي کنم و از هجوم جملات سيلابي از کلام مي سازم . من به دنبال چشيدن طعمي تازه تمام اين شهر را خواهم گشت ، براي تجربه ي اتفاقي عجيب و يا شايد ساده . مي خواهم طعم گس زنده گي ام را باز يابم .
خاطرات من طعم ها و رنگ هاي مختلفي دارند . هر کدوم مخلوطي از طعم هايي هستند که شايد يه جايي از گوشه ي لحظه اي نشت کرده اند و به تمام خاطره مزه داده . شايد توي ثانيه اي از لحظه اي ساده رنگي قاب چشمام رو پرکرده و اون خاطره رو به اون رنگ حک کردم

بی هیچ توضیحی / ۱سال گذشت و هنوز ........................
فردا می شه ۱ سال که ......................

تجربه ای گران بود / شاید تلخ تر از آن را دیگر نچشم / من پدرم را – خودم – در خاک نهادم و خدا نگه دار گفتم / برای آخرین بار بر پیشانی چروکیده اش بوسه زدم / و گفتم بابا خدا نگه دار
هیچ کلمه ای نگفت وقتی رفت / وقت اذان ظهر بود / بانگ (( اشهد ان لا اله الا الله )) که بلند شد ، دیگر صدای پدرم به خاطره ها پیوست / او رفت و من ماندم / لحظه ها برایم سرب گونه بودند
امروز 10 روز از آن لحظه می گذرد که او رفت / توی لحظه هایی که به انتظار آخرین آمدن و رفتنش در مقابل خانه ایستاده بودم ، تنهایی را حس کردم / با تمام حسم ، لمس کردم که تنهایم / کسی در کنار من نبود / حتا یک خویشاوند / همه گی ناگهان نیست شده بودند / من تنها تر از همیشه به انتظار آخرین خدا نگه دار چشم به راه بودم
هنوز هم نتوانسته ام گریه کنم / 10روز ست گریه ام را می جوم / نمی توانم در مقابل دیگران گریه کنم / نمی توانم در مقابل کسانی بشکنم که لایق هیچ چیز هم نیستند / تنها در آغوش گرم مادرم شکستم / آن هم یک بار ، وقتی که دیگر جسم پدرم را در آغوش خاک خوابانده بودم ، ناگهان شکستم / و هنوز که هنوز ست گریه را می جوم تا بیرون نیاید

چندین قدم به پیش رفته ام / دیگر آن پسر هفته های قبل نیستم / نباید باشم / ولی هنوز هم نمی توانم تمام بار را تنهایی به دوش بکشم / هنوزهم می خواهم کمی دل به درد دل هایم دهم و کمی رو شونه های سرد یه دوست آروم شم
اگه می شه کمی به یاد خودت و خودمون و رفته هایمان باش و یادی از لحظه های رفته کن

نه اين رسمش نبود / نه اين طوري نبايد مي شد / نه نمي تونستي اين طوري کني
رفتيم ، هر کدوممون به يه سمتي / هر کدوم راه خودمون رو رفتيم / هر کدوم روزگار رو گذرونديم و سعي کرديم فراموش کنيم که دلي وجود داره / هر کدوم گاه گاهي اومديم و لبخندي زديم و باز رفتيم / ثمره ي اين همه نوشتن شده يه روح خالي از هر گونه رفتار عاقلانه / نه اين گونه بودن سرشت من نيست
خنديديم / به روزگار که حريفمون نبود / که منطق بودن رو به تمسخر گرفته بوديم / که داشتيم آروم آروم خلاف روزگار بودن رو باور مي کرديم / و ناگهان دنيا ترکيد / به معناي تمام و تام واژه از درون پوکيد / حباب خود ساخته اي که ساخته بوديم ، پوکيد / و ته مونده ي اين پوکيدن واژه بود براي من و تنهايي براي هر دو ما
به مزار شاملو رفتم / نشستم / در همسايگي محمود / نشستم و به واژه هايي فکر کردم که هرگز از ذهنم به واژه تبديل نشد و درون ذهنم گنديد / به روزهايي که بايد خوب مي بودن و من تباهشان کردم
چرا ؟ !!! چرا من اين گونه زيستن را ادامه مي دهم ؟ / چرا آن که مرا دوست دارد ، آن کسي نيست که بايد باشد ؟!!! / چرا زنده گي من هيچ چيز کم ندارد ولي من هنوز روحي ارضا شده ندارم ؟!!!! / چرا کسي نيست تا آغوشي باشد براي تمام من ؟ / چرا هرگز صندلي روبروي ميز هميشگي من در آنتراکت و نادري و شوکا پر نشده ؟ / مقصر خود من هستم / من که همه را بي منت دوست داشتم / من که هرگز نخواستم بنيان ذهن کسي را پريشان کنم / و اينک ذهن خودم پريشان تر از هميشه در به در به دنبال کنج دنج ست تا کمي بگريزد ار تمام آنچه خود ساخته /
من رفتم / من روزهاست که ديگر اينجا از واقعيت نمي نويسم / تنها از سر عادت آگندهاي ذهنم را بر اين بناي چندین ساله مي افزايم /
به تو / به نام آنچه لبخند و آب و مرداد پاک را آفريد / در پايان اين نوشته ي پر آگند / سلامي دوباره به تمام آنچه مي خواهم باشم / و از اکنون هستم


اينک روز باراني/آسمون دلش گرفته/من خسته ام/حوصله ي کلاس درس را ندارم/کيفم را و کاپشنم را مي سپارم به هيچ کس/راه مي افتم در خياباني بي انتها/دست در جيب و سر پايين/به چه بيانديشم؟/ افکار هجوم مي آورند/ولي نه!!/بدون خونريزي مي گذرند/مي روم/بسوي انتهاي هيچ جا قدم بر مي دارم/مي آيد/با صدايي زيبا بر صورتم بوسه اي مي زند/و …… /مي رود/بي هيچ چشم داشتي پاکي خود را نثارم کرد و رفت/برگها در التماس لگد شدن زرد گشته اند/و چه زيبا لگد مال مي کنم زيبايي سبزينه اي که اينک زرد است/مدت هاست مي روم/خستگي واژه اي ست زيبا که در افسانه اي قديمي و دور لمسش کرده بودم/لختي درختا کمتر از برهنگي هاست/بي خيال/گذر قطره را درياب که خود زندگي ست/هماهنگي قطره و برگ و چراغ برق کنار خيابون لذتي ست براي تجربه ي شادي/ و صداي استاد شجريان — ببار اي بارون ببار،با دلم به هواي زلف يار…………./به آخر خيابوني رسيدم که به هيچ جا نميرفت/من به تنهايي رسيدم/و چه آرومم/آخيش/ تموم شد

پیامبر اسلام فرمودند : لحظات بارش باران از اوقات استجابت دعاست



می خواستم برم / ۲۴ساعت هم روی بلاگم عکس بسته بودن زده بودم ، ولی برگشتم ، چون دلیل خاص خودم رو دارم

فروغ گفت (( من سردم ست )) / سهراب گفت (( چمشها را باید شست )) / اخوان گفت (( هوا بس ناجوانمردانه سرد ست )) / نیما گفت (( یک نفر در آب دارد می سپارد جان )) / و شاملو سرود (( روزگار غریبی ست نازنین ، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ))
(( جخ امروز از مادر زاده نشده ام )) من وقتی زیست را در زمین انجام دادم که روزگار فیروزه ای بود / که رسم من خنده بود / آدمی زاد آن روزگار دل ش پیدا بود / کویر بود / ولی عریان نبود / خاک بود / ولی پاک بود / و هوا بود / آسمانی آبی ، مردمانی خاکی ، و سینماتوگراف / رادیو بود / تیاتر بود / سنگلج و لاله زار بود / می شد تو کافه نادری قهوه ای خورد و سخنی راند و خنده ای کرد / می شد رفت دربند و دیزی سنگی خورد /
یک نفر بیاید مرا از خواب بیدار کند / یک نفر بیاید / آغاز نکرده به پایان رسیده ام / من آدم این روزگار سیمان و دود و دروغ نیستم / خواهش می کنم یک نفر بیاید و مرا آگاه کند / قرن ما آن سان که من می خواهم نیست / من گریزان گشته ام / من میان آن چه ندیده ولی شنیده ام و آن چه دیده ولی نفهمیده ام مانده ام / من می خواهم زنده گی کنم / خواهش می کنم کسی دست مرا بگیرد و به امروز بیاورد / من درین نوستالژی بازی مانده گار شده ام / من مانده گار شده ام /
فروغ گفت (( دستم را بر پوست شب می کشم )) / سهراب گفت (( و خدایی که درین نزدیکی ، لای این شب بوها ست )) / اخوان گفت (( با تو دیشب تا کجا رفتم ، تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم )) / نیما گفت (( تو را من چشم در راهم )) / مشیری گفت (( صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )) / و شاملو سرود (( در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر ، نیست یک فریاد ))

آخرین فیلم مسعود خان تا چند روز دیگه اکران می شه / از دست ندینش


زندگي را به خاطر دوست فنا کرديم/از همه چيز به هيچ رسيديم و شاد شديم/ولي چه سود؟!!که آن هيچ را نيز باختيم/چه سود که قدر دوست را ندانستيم/افسوس و افسوس که در اين هواي بس سرد،هيچ کس سلاممان را پاسخ نداد/هيچ کس در را به روي ما لولي وّش هاي مغموم ِ تيپا خورده ي ناجور باز نکرد/چه سود؟!!که افسوس هم باعث برگشتن زندگي و دوستي ها نمي شه!!
زندگي را باختيم،دوستي را نيز.در هواي مسموم شهر،زير آسمان خاکستري به چشم خود بخار شدن ِ عاطفه را،مرگ سادگي را در گوشه ي جوب ِ پر از لجن، پرواز کرکس ها را در آسمان آبي،در بند بودن پروانه ها را،گريه ي سلاخ ِ دل باخته به قناري را ديده ايم،همه را ديده ايم و بي هيچ تأسفي به راه خود ادامه داده ايم.
روزگار ِ کوچه مهتاب گردي ها،لحظه هاي ديوانه و مست شدن براي ديدار،يادِ پنجره هاي روبروي هم که هر روز به ايد روز آينده بسته مي شدن،هيچ کدوم واقعيت نداره.
ديگه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن نيست،گفتگو در اين باره مساوي ست با محکوم شدن به نيستي و فنا به جرم ساده بودن،براي زنده بودن-نه زندگي کردن-بايد گرگ باشي،با هيچ کس رک و راست حرف دلت رو نزن،روراست نباش تا زنگي کني

تمام خنده برای من / تمام روزها از آن من / تمام لحظه ها در دست من / تمام آرزوهایم دست یافتنی / وقتی که می دانم تو را دوست دارم
هر چقدر دور هم باشی ، باز هم نزدیک ترینی . هر چند روز هم ندیده باشمت ، باز هم برایم زنده ترین تصویری .
دیگر هیچ اتفاق و انسانی نمی تواند این دلشادی را از من بگیرد ، دیگر حتا شکنجه و شوک هم نمی تواند این خاطره را از من بگیرد ، تو در سلول های وجود من رسوب کرده ای ، زدودن تو نا ممکن ست
داستان من و تو جالب ست . من این گونه به تو می نگرم و تو به من شاید به چشم یک آشنای ساده و یا یک دوست خوب .
این روزها فرصت فکر کردن بسیار دارم . این روزها شکل زنده گی کردن من تغییر کرده ، این روزها ، دور از همه ، تمام اتفاقات برایم رنگ دیگری گرفته . این روزها ، با تکرار تمام خاطرات خوب و بد روزگارم ، همه چیز را از نو شناخته ام . و بهتر از همه تو را شناخته ام ، تویی که گوشه ی ذهنم نشسته بودی و گردی از خاک به رویت بود . خاطره ات خاکستری شده بود و بودنت کم رنگ .
آغاز پر خاطره ی فصل رنگ و بارون ، لحظه های ترکیب شدن نور و بارون و رنگ و برگ ، روزهای خیس و پر تپش پائیزی مبارک

با چه حوصله ای این برگ های ریخته از درخت پشت پنجره ام را می شمارم من رنگ زرد برگ ها را دوست دارم نمی دانم آیا در باغ های نیشابور و بلوار سن ژرمن هم برگ ها ریخته اند برای من چه فرقی می کند گاهی سوال های بچه گانه لذت بخش ست و تسلی می دهد گاهی شب ها ناگهان از خواب می پرم چشم هایم را که باز می کنم در دستم یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است از کسی نمی پرسم چرا دست من یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است باید با همین سوال بی جواب عمر را به پایان برم صبح در خانه ام را زدند از من طلب یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس می کردند ( شماره ی 12 دفتر سیزدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی - احمدرضا احمدی )
غرض من از صدا کردن مردی که در باران تنها می رفت فقط این بود که به او بگویم خوشبخت هستیم حتی نامش را نپرسیدم من نمی دانم چرا هر کسی را صدا کردم و هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد ( شماره ی 26 دفتر چهاردهم )

به نام دل بگو که زنده گي زيباست به نام جان بگو که دنيا قشنگ است به نام تن بگو که فاصله هيچ ست به نام عشق بگو که دلت تنگ ست
بگو و بخوان و بدان و بفهم و بيا بچرخ و برقص و بمان و بياسا
من را ببين که چه گونه دل به باد بستم باد هر ور رو باد فضول بي حس باد تن لرز صبح گاهي آري !! بدان که من تو را دوست مي دارم نه براي آنکه زيبايي نه براي آنکه نيستي و نه براي هر چيزي که داري من تو را دوست مي دارم چون تنها کسي هستي که دلم وقت شنيدن نامت چهره ات را حک شده بر خود دارد دوستت دارم چون دوست داشتن را از من دريغ نکرده اي دوستت دارم چون هرگز مرا سرزنش نکردي که چرا اين گونه هستي و زان گونه نيستي هر روز که مي گذرد پاره اي از دلم را براي تو مي کند هر لبخند تو براي من اتفاق تازه ايست در روز مرگي هاي ذهن پريشانم ميداني يا نه؟ عاشق سينه چاکت نيستم کور از لذت دوست داشتنت نيستم بي تو رنگ روزهايم کدرتر نمي شود بي تو زنده گي چندان هم سخت تر از الان نمي شود روال زنده گي هر کداممان مي گذرد اما دوستت دارم چون شعور داري حس داري فکر داري بي غل و غش مي گويي و مي خندي و مي گذري آري تو زنده گي ات بي من است بي من مي خندي بي من مي گردي بي من شاد مي شوي و غم گين مي شوي برايت هر چه و هر کسي که باشم کسي هستم که بودش کمي بيش از نبودش هست تنها کمي که اگر کسرش کني چيز زيادي را از دست ندادي در قياس شايد به اندازه ي کمي موي سر خودم هم نمي دانم چرا ولي دوستت دارم آنقدري که مي خواهم باشي آنقدري که با بودنت - نه اين گونه که هستي بلکه بيش ازين - زنده گي هايمان بهتر مي شود اين را اطمينان دارم
لذت بودن را فداي خيلي چیزا نکن ممنون

گاهی می خواهیم کافه های جوانی را به یاد بیاوریم گاهی طفره می رویم که باران های مجاور آن کافه ها را به یاد بیاوریم از قدم زدن های بی پایان مان در خیابان ها و میدان ها می گفتیم ما با جلد خالی صفحه های موسیقی به ملاقات ابر و باران می رفتیم جهان را سیر می کردیم و گاهی در غروب های جمعه با یک گیتار شکسته یک سنتور شکسته و یک تار شکسته جهان را فتح می کردیم گاهی عشق را در غروب های شرجی جمعه با خط بد روی دیوارهای سفید می نوشتیم و گل های بنفشه را پس از تولد بنفشه ها دوست داشتیم اگر حوصله بود از روزهای آغشته به رنج و حرمان یاد می کردیم ما نمی دانستیم چقدر عمر می کنیم ( شماره ی 10 از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


برايم مهم نيست که کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چيستي ؟!!! برايم مهم نيست که ديگران تو را چه مي نامند ؟!!! برايم مهم نيست که در آغوش کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چه گونه مي زيستي ؟!!!
آن چه برايم مهم است خودت هستي خود توئي که اين گونه راز آلود در ذهن من زيستي توئي که تمام پله ها را نورديده اي - بي هيچ جنبشي - توئي که با من نبودي و هميشه بوده اي اين روزها همه جور نشانه مي گويند که هستي ولي خودت هرگز نيستي
نمي دانم من نيز هستم يا که نيستم ؟!!! نمي دانم من نيز دوست داشته مي شوم يا نمي شوم - اين را مي دانم که دوستت هستم ولي آيا دوستم مي داري؟ -
هر که تو را مي بيند مي گويد نه !!! هر که از تو مي شنود مي گويد نه !! هرگز خط تو - او شکل نمي گيرد تو کجا و او کجا؟!!! ولي هيچ کدام نه من را در مقابل تو ديده اند نه آنچه را که تو به من نشان داده اي اصلن کدامشان من هستن يا تو ؟ کدامشان لمس زندگي را آن گونه که من کرده ام حس کرده اند ؟ جخ امروز از مادر نزاده ام عمر سالها بر من گذشته / .........
مي دانم اين رسم من رسم ساده اي نيست مي دانم اين خط و ربط من خوانا براي هر کسي نيست مي دانم زنده گي طعم گسي دارد وقتي که نيستي و وقتي من هستم مزه ي هميشگي را دارد برايت - و شايد گاهي کمي تلخ - مي دانم لرزه ي من در تپش لحظه هايم خنده ي توست در در لحظه ي شنيدن مي دانم و مي داني ......... اين گونه نيست ؟!!!!
تلاش من رسيدن به آن قله اي ست که ديگر انکار نبودنم نا ممکن باشد و تو نيک مي داني چند قدمي به آن قله مانده رسم و راه و خط و ربط ت را کمي بچرخان به سوي لرزش قلم وقتي که دلت مي نويسد نه عقلت ادامه بده اين بار تو ادامه بده اين خط را - حتا اگر يک جمله باشد - بنويس و ادامه بده حتا اگر نمي خواهي ادامه بده اين بار تو بگو و بنويس


- دیگه 40 سالته
- 40 سال و من هیچ کاری نکردم که افتخار کنم
- اگه به خوردن کیک این جور ادامه بدی ، در 50سالگی یه چاقالو میشی
- من هیچ وقت تا 50سالگی زندگی نمی کنم ( از فیلم MILK با بازی شان پن )
این دیالوگ مردی ست که در 40سالگی ، افسوس 40سال عمر بدون حاصل خود را می خورد و در سال های بعد کاری کرد که در روز مرگش – سالها قبل از 50سالگی – همه ی خیابان های سانفرانسیسکو به یادش پر از آدم های شمع به دست شد
حالا داستان منه ، این همه سال زندگی حاصلش چیه ؟ فکر نکنم چیز چندان جالبی باشه . نه کار درست و حسابی انجام دادم ، نه رسم و راه زندگی کردن رو ، درست یاد گرفتم . حالا دیگه بسه ، باید کاری کنم .
دارم می رم یه گوشه ، یه مدت دور از همه و همهمه ی این روزها . ماه رمضون امسال می رم تا روز عید فطر ، با فطرتی بهتر از الان برگردم .
وقتی همه چیز پایان گرفت من از جهان خواهم رفت وقتی که گندم پایان گرفت سال پایان یافت حدس پایان یافت کیلومترها ناگهان مبدل به یک سانتی متر شدند وقتی تولد پایان یافت وقتی در باران لبخند پایان یافت هنوز جهان مخاطب من است ............. خودم برهنه تنها و منزوی به باران می روم که یکبار دیگر احوال جهان را بپرسم جهان اکنون بدون مکث جواب مرا داد باز شعر می نویسم و زندگی را ستم نمی دانم کاغذهای کاهی هنوز یار من هستند ( شماره ی 8از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )
